تبليغاتX
دنیای شگفت انگیز نو

دنیای شگفت انگیز نو

I watch what I do to see what I really believe.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:32  توسط ghazale 

چه خوب شد تمام تابستون فروختن دوچرخه مو پشت گوش انداختم. این موقع سال که میشه آدمیزاد اگه یه چیز لازم داشته باشه، اون یه چیز دوچرخه است. تا هرجا که رنگهای پاییز می برنت پدال می زنی و میوه های بلوط زیر چرخت می شکنن و تق تق صدا می دن. دیروز دو سه ساعت همین جوری رکاب زدم و سر آخر که خسته شدم یه نیمکت پیدا کردم تو آفتاب، کنار دریاچه، دراز کشیدم روش و یه چند صفحه کتاب خوندم. دو تا پیرزن رد شدن و گفتن: «این که نمیشه. شما همه نیمکت رو که گرفتین هیچی، کتاب هم دارین می خونین». این دقیقا سبک شوخی کردن هامبورگی هاست و به نظرم یکی از بهترین چیزهای این مردمه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:0  توسط ghazale 

اگه یه روز دلگیر و طولانی ای بود که از صبح بک بند بارون میومد، یا اگه حالت خوب نبود و نمی دونستی از کجای زمین و آسمون آویزونی این کیک رو بپز. این یه شیرینی واقعا آسونه. لازم نیست قبلا چیزی پخته باشی تا بتونی از عهده ش بر بیای. قبل از هر کار فر رو گرم کن. یک و نیم استکان آرد رو با سه چهار تا قاشق شکر، نصف قاشق چایخوری وانیل و یک چهارم قاشق چایخوری بیکینگ پودر قاطی کن. نصف استکان شیر و 100 گرم کره رو تو یه ظرف کوچیک گرم کن. وقتی که کره آب شد، اینو بریز روی شکر و بقیه چیزها و هم بزن. یک تخم مرغ هم بزن. اگه دیدی خمیر زیادی صفت شده اضافه کردن یه کم دیگه شیر و کره اشکالی نداره. بعد یه کاغذ شیرینی بردار و بگذار رو سینی فر. با اینکه کاغذ نچسبه ولی تو با کره چربش کن. خمیر رو روش پهن کن. شکل یه مستطیل و به پهنای خمیر پیتزا. روی خمیر دارچین بپاش. اگه یه کیک آلوی واقعی می خوای، آلوی قرمز پاییز پیدا کن ولی اگه نبود همین آلو زرد های تابستونی هم خیلی خوبن. نیم کیلو. آلو ها رو چهار قاچ کن، هسته شون رو دربیار، و بچین رو تمام سطح خمیر. حالا بذار تو فر رو حرارت 200. نمی دونم دقیقا چه مدت. چون تو یه مرحله ای آلو ها آب می اندازن و تمام سطح شیرینی پر از آب طلایی یا قرمز میشه. باید صبر کنی که این آب جذب خمیر بشه، و خود خمیر هم کمی قهوه ای بشه. در تمام این مدت بوی دارچین ملایمی تمام خونه رو میگیره، که حالت رو جا میاره و فکرتو مرتب می کنه. دارچین آدمها رو نرم می کنه. نرم میشی و می تونی بری دنبال زندگیت. 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 18:45  توسط ghazale 

خب، من یه تابستون طولانی رو پشت سر گذاشتم و بالاخره کار خودم رو در همون شرکتی که قبلا گفتم و انقدر منتظرش بودم شروع کردم. و به این ترتیب بعد از یک سال و اندی دوباره به دنیای رنگارنگ عطرها و اسانسها برگشتم. برای ماه اول منو گذاشتن تو آزمایشگاه کنترل کیفیت در خدمت داشنمند بزرگ سرکار خانم بئاته خانم. دوتایی از صبح تا عصر آزمایش و تست می کنیم و بئاته یک ریز درسهای شیمی دبیرستان رو تو گوش من یاسین می خونه. البته اینم بگم که بئاته دانشمند نیست و فقط دو سال شیمی خونده، ولی خب کارهاش همونطوریه.با روپوش سفید مدام دور خودش گیج میزنه و به هر طرف ویراژ میره. وقتی چیزی تو لوله آزمایش میریزه لبهاش جمع می شه و ابروهاش بالا پایین می پره.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 19:15  توسط ghazale 

نمی دونم چه جوریه که بعضی آدمها همه چیز بهشون بر میخوره ! نمی دونم چه جوریه که باید مدام ملاحظه شون رو بکنی و مواظب باشی از کارها و حرفات نرنجن. به نظرم این جور آدمها خودشون از همه بی ملاحظه ترن. چون رسما دارن بهت می گن که خانم جون تو اون چیزی که فکر می کنی رو نگو، طوری که خودت هستی و فکر می کنی درسته رفتار نکن، چون ممکنه به تریج قبای من بر بخوره. انگار اون احترامی که به همه می گذاری برای این عده کفایت نمی کنه، و باید براشون سس اضافه هم بریزی.

دو کلام هم بشنو از هلند:
هلند یه کشور خیلی صاف و صوفیه. طوری که میشه تا خیلی دور دور ها هر چی روی سطح زمین هست رو دید. یعنی چون زمین مسطحه هیچ چیز جلوی چیز دیگه رو نمی گیره. .

فکر کنم بهترین کاری که کردم این بود که قبل از هر کاری رفتم موزه ریک. جایی که تابلوهای رامبراند و بقیه نقاشهای قرن نوزدهم هلند رو توش آویزون کردن. اونجا یه هدفون راهنمای نقاشی ها گرفتم گذاشتم تو گوشم. که توضیح می داد در هر تابلو به چه ظرایفی باید دقت کرد، و اینکه چی باعث شده اون کار یه اثر هنری محسوب بشه. نمی دونم اون نقاشها در کارشون چه افسونی به کار برده بودن، یا تو اون تابلو ها چی جا گذاشته بودن، ولی هر چی که بود، وقتی من از موزه بیرون اومدم دیگه با چشمان غریبه ای که از یه جای خیلی دور و متفاوتی مثل ایران اومده به اطرافم نگاه نمی کردم. انگار همه اینها رو قبلا یه جایی دیده باشم؛ یه جور انس و آشنایی ای برقرار شده بود بین من با طبیعت، با عناصر زندگی روزمره هلندی و حتی با چهره های پف کرده و دماغهای سربالای دور و برم. تو جلگه های سبز و مزارع طلایی گندم، ناخود آگاه چشمم دنبال یه ون گوگ یا رامبراند یا ورمر بود که با کلاه حصیری وایستاده جلوی بوم.

چیز دیگه ای که هست، این کشور انقدر کوچیکه، که توش همه جاها به هم نزدیکن. مثلا اگر عشقت کشید بری لب دریا یا یه شهر دیگه، گازتو می گیری و نیم ساعت یه ساعت بعد رسیدی. تمام مدت هم راهت از بین جلگه ها و سدها و آسیابهای بادی میگذره. البته آسیابهای بادی قدیمی جاشون رو به موجودات غول پیکری دادن که به فاصه 100 متر از هم دیگه رو زمین سبز شدن. ژنراتورهای بادی؛ هر کدوم به ارتفاع تقریبا 30 متر که روز به روز به تعدادشون اضافه میشه و قراره که منابع تامین انرژی آینده باشند و جایگزین سوختهای فسیلی و هسته ای بشن. گله های بزرگ گاو و گوسفندشون هم زیر همین ژنراتور ها ولو کرده اند. برای اون همه پنیری که درست می کنند لابد.

تو آمستردام انگار هنر مدرن یه جورایی واقعا جزئی از زندگی روزمره شده. از دکوراسیون خانه های بدون پرده کناره کانال ها گرفته تا طرز لباس پوشیدن خیلی از مردم. بر خلاف هامبورگ که همواره باید لباس پوشیدنت توجیه و مناسبت داشته باشه، در آمستردام می تونی تخیلت رو به کار بندازی و رنگها و مدلها رو هر جور که دوست داری برای خودت تجربه کنی. آمستردام همچنین شهریه که شما در اون به بعضی کافی شاپ ها وارد شده، و از اونجا به شهرها و سرزمین های بی نام و نشان دیگه ای سفر می کنید. چه بسا در راه با شهدای بزرگی مثل جیم موریسون، پاملا اندرسون و بقیه امّت راک اند رول محشور بشین. من در این شهر یه حس سرمست کننده به غایت دلپذیری داشتم که فکر می کنم خود آزادی بود. آزادی شباهتی به آن معجونی که راول و نیچه و فروم به خورد ما میدن نداشت. برای من بیشتر یه موجود آفتابی گرمی بود که که یه جایی رو کانالهای آمستردام سر و کله ش پیدا شد. میاد، دست میندازه گردنت، کنارت قدم میزنه، و این خیلی حال میده..

این چهار روزی که آمستردام بودیم دو روزش نوئل و راشل هم همراهمون بودن. اینها دوستهای ما هستن که تو حومه آمستردام زندگی می کنن و آدمهای فوق العاده محافظه کاری اند. طوری که هر یکشنبه می رن کلیسا و راشل هم همیشه دو رج مروارید می اندازه گردنش. من تئوری خودم مبنی بر معیار قابل معاشرت بودن افراد رو بعد از چند جلسه آشنایی با راشل و نوئل در خونه پدر مادرشون از خودم در کردم. به این معنی که اگر پدر و مادر شخص در مقایسه با خود او مصاحب بهتر و سرگرم کننده تری برای شما باشند، خود آن شخص غالبا حوصله شما را سر می برد.

ولی همین نوئل و راشل بودن که ما رو به بهشت موعودی به اسم لیلستاد، یا اون طور که من اسمش رو گذاشتم دهکده خرید رهنمون شدن. این دهکده خرید دو تا خیابون کوچیک بیشتر نداره و تقریبا کسی توش زندگی نمی کنه. ساختمونهای یک طبقه رنگ و وارنگش در واقع فروشگاهها و آوت لت های برندهای معروف دنیاس. از نایک و پوما گرفته تا ریور وودز و کلارکس و غیره و ذلک همه اونجا هستن. اون هم به قیمت آوت لت یعنی حداقل نصف! و من مراجعه به این دهکده رو به همه هم وطنان عزیزمون شدیدا توصیه اکید می کنم. یادتون باشه اونجا که رفتین وقتتون رو بیخود تو صف بستنی تلف نکنین. با اینکه صفش خیلی درازه ولی انقدرهام خوشمزه نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 0:5  توسط ghazale 

آنی گرین گیبلز اول یه تابستون در اومد. روی جلدش نقاشی یه دختری بود با موهای قرمز و لباس سفید آستین پفی. دختری که از قرار خیلی هم معروف بود و همه دنیا قصه شو خونده بودن و می شناختنش. من اول یه خورده مشکوک بودم؛ دختر تو نقاشی زیادی حالت شاعرانه داشت، و فکر می کردم نکنه مزخرفی تو مایه های جین ایر باشه. این طور نبود. اون تابستون دو بار با لذت خوندمش. گیریم کمی طول کشید تا به وراجی ها و خل بازیهای آن شرلی عادت کردم.. سر آخر یه نگاه هم انداختم به مقدمه ش و فهمیدم که واااااای، این کتاب سه جلد بقیه هم داره ! که مترجم های فارسی تا اون موقع به خودشون زحمت ترجمه شو ندادن. و اصولا معلوم نیست از 1915 تا اون موقع چه گ.. داشتن می خوردن.

دو سه هفته پیش تو کتابخونه اینجا تصادفا چشمم افتاد به ترجمه آلمانی هر چهار جلد. هر چهار تا ردیف کنار هم تو قفسه؛ انگار عادی ترین چیز دنیا! به هر حال، تو جلد دوم آن شرلی معلم مدرسه دهاتشون شده و این گفتگویی است بین آنی و یک پسر بچه شش ساله.

دیوید: اکو چیه؟
آنی: اکو پری زیباییست که در اعماق جنگلها زندگی می کند و به دنیا می خندد.
دیوید: چه شکلی هست؟
آنی: موها و چشمانش تیره است ولی گردن و بازوانی به سفیدی برف دارد. تا به امروز چشم هیچ انسانی بر او و زیباییش نیافتاده، چرا که از آهو هم چابک تر است. تنها نشانه ای که ما ازش داریم صدای تمسخر آمیزش است. شبها اگر دقت کنی میشنوی که چطور صدا می زند، ولی هیچ وقت موفق به دیدنش نمی شوی. اگر دنبالش راه بیافتی ازت فرار می کند و همیشه یک تپه از تو جلوتر است و بهت می خندد.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 1:7  توسط ghazale 


شده که از چیزی کاملا مطمئن باشی، حتی اگه همه شواهد خلافش رو ثابت کنه؟ شده که از چیزی کاملا مطمئن باشی، و شیش دنگ خیالت هم راحت باشه، فقط به این دلیل ساده که می دونی که اون طور هست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:29  توسط ghazale 

در زندگی برای خیلی از سوالها جوابی وجود نداره. مثلا برای سوال چرا. سالها علت یه چیزی رو از خودت می پرسی. روزها و ساعتها به تمام دلایل احتمالی و ارتباط و کارکردشون بر هم دیگه فکر می کنی. به جواب نمی رسی ! یه مدت میگذاریش کنار. هر وقت که چیز تازه ای می بینی ، تجربه می کنی و یاد می گیری، و احتمال میدی که حالا بتونی بهتر فکر کنی، از نو میری سر وقت چرای لعنتی. میشینی با یافته های تازه ات، دوباره تمام موضوع رو بالا پایین و حلاجی می کنی، و به جواب نمی رسی.

فکر می کنم تو زندگی همه ما یکی دو تا از این جور چراها پیدا میشه. چرایی که می تونه چنان تو بند بند تنت نفوذ کنه که رسما نتونی به چیز دیگه ای فکر کنی. چرایی که می تونه آدم رو کاملا مریض و مستاصل کنه. می تونه آدم رو از شدت خشم و پریشونی پاک تنگ نظر و کور کنه. می تونه آدم رو حتی فلج کنه، طوری که دیگه نتونه صبح از جا پا شه و ادامه بده، و خودش هم بدش نیاد بمیره. می تونه باعث بشه که تمام زندگی کاملا پوچ و به درد نخور به نظر بیاد. خلاصه ش که، گاهی یه همچو چرایی می تونه آدم رو تبدیل کنه به یه احمق واقعی.

امروز به نوعی معتقدم که سوال چرا اصولا سوال خیلی چرندی هست. چون در اکثر موارد نمی تونیم جوابی بهش بدیم. مهم اینه که بدونیم در بیشتر موارد یک جایی یک جوابی وجود داره. حتی اگر ما ندونیم که اون جواب چیه.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:6  توسط ghazale 

صبح پاشدم دیدم از اون روزهاست که آسمون بق کرده و من هم زیاد رو به راه نیستم. احساس می کردم دلم برای یه جماعت خیلی بزرگی تنگ شده. تقریبآ برای همه اونهایی که تو ایران می شناسم، یه باره و همه شون با هم. اول سعی کردم بهش فکر نکنم. به روی خودم نیارم و دل بدم به کارهای هر روزی. ولی نشد. یعنی زورم بهش نرسید. بعد گفتم بذار یه امروز رو با خودم مدارا کنم. بذار ببینم اصلا تو دل من چه خبره. و اتفاقا خیلی چیزها معلوم شد. معلوم شد که اصلا تو دل من کی به کیه و کجا به کجاست!

خیال می کنم در یک سطحی، در یک جایی، من و آدمهایی که می شناسم بر اساس معادلات شناخت دیگری برای هم تعریف می شیم و وجود داریم. معادلاتی فرای رفتارها و پیش آمدها، فرای ضعف ها و لغزشها و جذابیتهامون. فرای قوانین من و قوانین تو. و این طوریه که بعضی ها همیشه با هم هستن و می مونن، به رغم فاصله ها و سالها. و بعضی هیچ وقت راهی به هم پیدا نمی کنن.

امروز دقیقآ یک سال شد که از ایران اومدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:49  توسط ghazale  | 

(قسمتی از ترانه میدان کوچک)

در شب آرام
کودکان می خوانند

کودکان: از میدانچه چنین به دوردست ها
چرا می روی؟

من: می روم تا مجوسان و
شاهدختان را بیابم!

هوا داره تاریک میشه. اصلا حوصله شب رو ندارم. حوصله ندارم که سر شب بشه، بعد آخر شب بشه، و بعد تازه باید چند ساعت صبر کرد و خوابید. خیلی وقتها دوست دارم یه جوری زودتر برسم به روز بعد. به اول روز بعد، و کارهای خودم رو از سر بگیرم. بستنی های رنگ و وارنگ درست کنم بدم دست مردم، برم پنجشنبه بازار خرید و طوری تنظیم کنم که برگشتنا موقع ظهر از کنار دریاچه رد بشم و سگهایی که برای گردش بیرون اومدن رو در حال شنا و آب تنی تماشا کنم. منظره ای که واقعا خنده دار و سرگرم کننده است.

از طرفی هم، برای رفتن به جاهای دورتر باید منتظر شب شد. مثلآ در ترانه میدان کوچک اگه شما بخواین برین به اونجایی که این ترانه میگه، شروع می کنید از عصرش تو باغ و میدونچه پرسه زدن، و منتظر تاریک شدن هوا و مدّ اقیانوس می شین. بعد راست دریاکنار رو می گیرید، و یه جایی هم می رسید به شاهدختها و مجوسان.
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:56  توسط ghazale  |